دانلود رمان رخنه اثری از نگار رازقندی

ویژگی های محصول
دسته‌بندی‌ها: , , , , خرید امن: خرید امن با درگاه زیبال با کلیه درگاه های شتابحق نشر: در صورتی که مالک این اثر هستید و حق نشر محصول شما در سایت آوای رمان رعایت نشده است در واتساپ یا تلگرام با ما ارتباط برقرار کنیدپشتیبانی: پشتیبانی و ضمانت بازگشت وجه در صورت وجود مشکل در دانلود فایل محصول تاریخ به روز رسانی: 5 آذر 1404 تعداد بازدید: 168 بازدید

ناموجود

چرا از سایت آوای رمان خرید کنیم؟

آوای رمان بزرگترین مرجع دانلود pdf کتاب و رمان در ایران;دارای نماد اعتماد و تضمین خرید امن و مطمئن و همچنین دارای مجوز رسمی نشر دیجیتال از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌ست پس با خیال راحت خرید خود را انجام دهید.اعتماد شما اعتبار ماست

  • خرید مطمئن (دارای نماد اعتماد)
  • دانلود سریع بلافاصله پس از خرید
  • نسخه اورجینال و بدون حذفیات
  • دانلود جدیدترین و برترین‌ها
  • دارای مجوز رسمی نشر دیجیتال
توضیحات
دانلود فایل رمان بلافاصله پس از پرداخت (پس از پرداخت به حساب کاربری قسمت دانلود ها مراجعه کنید)

رمان رخنه

خلاصه رمان:

امیر حافظ یه مرد پر نفوذ و قدرتمند که ازش هر خلافی بر میاد و این دلیل بر این میشه که نیکی همسرش که تازه یک بچه یک ساله هم دارن از هم طلاق بگیرن اما حافظ به نیکی اجازه نمیده بچش رو ببینه مگر این که هر بار …

 

قسمتی از داستان رخنه:

صدای رکسی از نوی ماشین که پارس می‌کرد منو ترسوند اما نه به اندازه حضور امیر حافظ. باید با هم حرف بزنیم. به نگهبان ها اشاره کرد که درب رو ببندند و رو بهم گفت: بشین توی ماشین حرف می‌زنیم. این پا و اون پا کردم و در نهایت گفتم: من تو ماشین نمی‌شینم. اخم کرد و به داخل ماشینش

نگاه انداخت و با رکسی به زبان دستوری حرف زد. _برو عقب پسرم! سگش براش به اندازه پسرش ارزش داشت و قبلا هم همینجوری صداش میزد. -خب بیا وقت ندارم سمت ماشینش رفتم و با اینکه می‌دونستم هنوز سگه توی ماشینه اما جرعت به خرج دادم و صندلی جلو نشستم. -اومدی بین یه مشت نَر

که چی بشه؟ قرار می‌ذاشتی توی آفیس همو ببینیم. نفسمو کلافه بیرون دادم. –واجب بود! بعدش هم تو دیگه مالکیت روی من نداری که امر و نهی کنی کجا برم نگاهش به ساعتش انداخت و با انگشت اشاره کرد. –برو سر اصل مطلب، اومدی باز جیغ و داد کنی؟ کیفمو بغل گرفتم. –چرا نذاشتی بچه‌مو

ببینم؟ سوالی نگاهم کرد. _من کی نذاشتم تو بچه رو ببینی؟ پام هیسترییک وار از فشار عصبانیت شروع به لرزیدن کرد. _اون پرستار کوتوله بهم گفت حق ندارم آوا رو ببینم چون تو بهش دستور دادی… پوزخندی زد و عینک دودیشو به چشمش زد. _اره خب من بهش گفتم! اما شرطمون یادت نرفته که…

نقد و بررسی ها

نقد و بررسی وجود ندارد.

افزودن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.

ورود به سایت